تبليغاتX
برگ سبز

شنبه یازدهم مهر 1388

طلوع

ساقي ببين حال مرا 

پر كن زنو پيمانه را 

...آنقدر دويد كه خسته شد و ديد 

روي غلطكي مي دود 

چقدر هستند كه مي دوند و مي بينند اي واي 

وا حسرتا 

نوشته شده توسط محمد در 14:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم دی 1387

ای خدا

فقط می خواهم بنویسم که :

خدایا خیلی باحالی واقعا با تو حال کردن عجب

حالی می ده

این حرفا از ته دل این شناور در لطف خداست

فقط همین

ضمنا دوست دارم اشکی به پای کلامم بریزم شاید

خریدار محبوبم آن را خرید

نوشته شده توسط محمد در 10:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

دوباره گریستم

امشب دوباره برای برادرم گریستم

پنج ماه از رفتنش گذشت و نرگس كوچك و دو ساله اش را تنها

گذاشت و رفت

خود نیز 29 سال بیشتر نداشت

و دوباره اشك امانم نمی دهد

دلم برایش تنگ شده و باران اشك نیز به یادش می بارد

خدایا دلم را دریاب

و دوباره گریستم و گریستم

نوشته شده توسط محمد در 23:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

اشرف مخلوقات

برنامه ای بود از حیوانات

کارهایی را انجام می دادند که من تعجب می کنم از خودمان

بعضی وقتها ما آدمها بخواهیم به کسی حرف ناجور بزنیم اورا حیوان خطاب می کنیم

ولی عجیب از این همه فرق بین بعضی از ماها و حیوانات

نوشته شده توسط محمد در 8:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

خستگی

خدایا خسته ام

خسته از این همه آشفتگی

از در هم ریختگی که ما آدمها به وجود آوردیم

خدایا برسان آن را که معمار وجود هست و نفوس

خدایا برسان

نوشته شده توسط محمد در 14:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

جالبترين مطلب مي دونيد چيه

اينكه  همه ميدونيم مي خواهيم بريم ولي كمتر كسي به فكر رفتنه

 

نوشته شده توسط محمد در 12:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

ادعایی زلال

خواستم بگویم ولی نمی دانم از کجا شروع کنم

از دلبری ها

از غصه ها

از دوستی ها

از چه بگویم که درونم را زلال سازد

ولی از هرچه بگویم چون سکوتی که مرا به خود می خواند راضی نمی کند

چون موج بسیار و شناگر کم !

همه ادعای شناگری دارند ولی چون به دریای مواج دنیا می رسند چون غریقی به هر چیز دست دراز می کنند

نمی دانم شاید من هم یکی از آن همه

نوشته شده توسط محمد در 22:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

تبسم بهشت

قطره ای اشک و سجده ای این است تبسم بهشت

خدا به بنی آدم

نوشته شده توسط محمد در 9:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

سکوت سخن

نشسته ام در سکوت خود و فریاد دلم را مخفی می کنم در پشت لبهایم

که شاید وقتی بگشایم لبان بسته ام را و بگویم آنچه را که قلبم به خاطر

آنها تپیدن را غمگین می نوازد

نوشته شده توسط محمد در 23:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

دور شد از من

چهلمش هم گذشت برادرم را می گویم

من ماندم و دوری و دیدن چهره معصوم دخترکی یتیم

او که دو سال از بهار عمرش گذشت

و وای از زمانی که ناگهان می گوید بابا با زبان کودکی

دلم آتش می گیرد و چشمم بارانی

خدایا چه کنم شیشه صبرم شکست با رفتنش

خدایا کمکش کن در آنسوی حیات دنیایی

باز چشمم بارانی شد 

فاتحه ای برای خشنودیش

نوشته شده توسط محمد در 16:35 |  لینک ثابت   •