شنبه یازدهم مهر 1388
طلوع
پر كن زنو پيمانه را
...آنقدر دويد كه خسته شد و ديد
روي غلطكي مي دود
چقدر هستند كه مي دوند و مي بينند اي واي
وا حسرتا
دوشنبه دوم دی 1387
ای خدا
خدایا خیلی باحالی واقعا با تو حال کردن عجب
حالی می ده
این حرفا از ته دل این شناور در لطف خداست
فقط همین
ضمنا دوست دارم اشکی به پای کلامم بریزم شاید
خریدار محبوبم آن را خرید
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
دوباره گریستم
پنج ماه از رفتنش گذشت و نرگس كوچك و دو ساله اش را تنها
گذاشت و رفت
خود نیز 29 سال بیشتر نداشت
و دوباره اشك امانم نمی دهد
دلم برایش تنگ شده و باران اشك نیز به یادش می بارد
خدایا دلم را دریاب
و دوباره گریستم و گریستم
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
اشرف مخلوقات
کارهایی را انجام می دادند که من تعجب می کنم از خودمان
بعضی وقتها ما آدمها بخواهیم به کسی حرف ناجور بزنیم اورا حیوان خطاب می کنیم
ولی عجیب از این همه فرق بین بعضی از ماها و حیوانات
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
خستگی
خسته از این همه آشفتگی
از در هم ریختگی که ما آدمها به وجود آوردیم
خدایا برسان آن را که معمار وجود هست و نفوس
خدایا برسان
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
جالبترين مطلب مي دونيد چيه
اينكه همه ميدونيم مي خواهيم بريم ولي كمتر كسي به فكر رفتنه
یکشنبه هفدهم شهریور 1387
ادعایی زلال
از دلبری ها
از غصه ها
از دوستی ها
از چه بگویم که درونم را زلال سازد
ولی از هرچه بگویم چون سکوتی که مرا به خود می خواند راضی نمی کند
چون موج بسیار و شناگر کم !
همه ادعای شناگری دارند ولی چون به دریای مواج دنیا می رسند چون غریقی به هر چیز دست دراز می کنند
نمی دانم شاید من هم یکی از آن همه 
یکشنبه هفدهم شهریور 1387
تبسم بهشت
خدا به بنی آدم 
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
سکوت سخن
که شاید وقتی بگشایم لبان بسته ام را و بگویم آنچه را که قلبم به خاطر
آنها تپیدن را غمگین می نوازد
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
دور شد از من
من ماندم و دوری و دیدن چهره معصوم دخترکی یتیم
او که دو سال از بهار عمرش گذشت
و وای از زمانی که ناگهان می گوید بابا با زبان کودکی
دلم آتش می گیرد و چشمم بارانی
خدایا چه کنم شیشه صبرم شکست با رفتنش
خدایا کمکش کن در آنسوی حیات دنیایی
باز چشمم بارانی شد
فاتحه ای برای خشنودیش

